تبليغاتX
Je t'adore toujours.

Je t'adore toujours.

دیـوانه ام ، مسـتم ، نـمی دانم کیِـــستم !‏

I am going to be silent...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 13:44  توسط Aimable  | 

Titanic 3D

وقتی میگند یه چیزی تاثیر گذاره یعنی این
تایتانیک
اخه بابا بعد از 15 سال که یه فیلمی رو ساختند تازه 3d اون رو اوردن ... اما بعد از این 15 سال هرچی امریکایی تو این سینما بود 3 ساعت گریه کردند...
شگفتا که چه فیلم قشنگ و بی ایرادی هست....
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 0:1  توسط Aimable  | 

به من نگاه کن

فیلم به من نگاه کن با بازی فاطمه معتمد اریا نمونه بزرگی از بدبختی و فقر فکری جامعه ایرانی است که جز درد چیزی برای زن باقی نگذاشته است....جدای از فیلم بودن ایرادی مبنی بر غلو و یا صحنه های اکش برای بهبود بخشی جهت فروش بالای فیلم نه تنها در متن فیلم مشاهده نشد بلکه دلچسب بودن فیلم به دلیل سادگی و خلوص بیش از حد جریان فیلم می باشد.

اگر دنیا این قضایای پست و دور از ذهن ایرانی را باور داشت چه بسا سالها پیش این فیلم جایزه اسکار را نصیب خود کرده بود...تشکر فراوان و بی پایان از همه کسانی که برای تهیه این فیلم زحمت کشیده اند...

به من نگاه کن 


+ نوشته شده در  شنبه 26 فروردین1391ساعت 9:19  توسط Aimable  | 

احمد رضا احمدی حال این روزهای من است...

 اتاق فرسوده است
اینده کدر شد
 صورت من کو ؟
 من با این صورت
عاشق شدم
 امتحان دادم
قبول شدم
 ساز شنیدم
 دشنام دادم
 دشنام شنیدم
 گرسنه شدم
 باران خوردم
 سیر شدم
 رنگ شناختم
 رنگ باختم
 سفید شدم
خوابیدم
بیدارشدم
 مادرم را صدا کردم
 تو را صدا کردم
 جواب دادم
 خواب رفتم
 عینک زدم
سفر رفتم
 غم داشتم
 ماندم
 آمدم
 در اینه نگاه کردم
 سفر رفتم
گلدان را آب دادم
 ماهی را نان دادم
 می دانستم صورت من
 صورت توست
 سه دقیقه مانده به ساعت چهار
 اینه کدر شد
هراس ندارم
 آهسته در باز شد
 زنی در آستانه ی در نشست
اینه کدورت داشت
 به صورتم نگاه کرد
می خواست خودش را
 در اینه ببیند
 مرا باور کرد
مرا صدا کرد
 می خواستم از دور کسی مرا ببیند
تا برای دیگران بگوید
 تا کدر شدن اینه
 من لبخند داشتم
زن ساکت زن صبور
 با سکوت ابریشمی
از طلوع صبح از فنجان قهوه
 برمیخاست
 آماده بودم
 در صبح
برای ریختن باران
در لیوان گریه کنم
 از شما هراس ندارم
 که به من تو بگویید
فقط صورتم را به دیگران بگویید
 که لبخند داشت
لبم سفیدی بود
 باغ ندارم
 خانه ندارم
 رویا ندارم
 خواب دارم
 عشق دارم
 نان دارم
 اطلسی دارم
 حافظه دارم
خستگی دارم
 سردی دارم
گرمی دارم
مادر دارم
 قلب دارم
 دوست دارم
 یک چمدان دارم
 یک سفر دارم
 یک پاییز دارم
 یک شوخی دارم
 لباسهای من کهنه نیست
 ولی در چمدان بسته نمی شود
 یک تکه قالی دارم
آسمان نیست
 ابری است
 آبی است
فرهنگ لغت دارم
دوازده جلد است
مولف مرده است
 یک پرتقال دارم
برای تو
عینک دارم
 شیشه ندارد
 نه سفید نه سیاه
برای چهارفصل است
یک لیوان از باران دارم
 ناتمام است
 شکسته است
یک جفت جوراب آبی دارم
دریا را دوست دارم
 کار نمی کند
سه دقیقه مانده به چهار را
نشان می دهد
اگر اینه را بشکند
 اگر گل نیلوفر دهد
اگر میوه دهد
 اگر حرمت مادرم را
 با چادر سیاه بداند
 اگر شمعدانی در اینه
 کوچک تر شود
 من کوچک می شدم

+ نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1391ساعت 18:1  توسط Aimable  | 

سال نو مبارک happy new year

بعد از کلی سر نزدن به دلیل کمبود وقت بالاخره سر کلاس ایکانامتریکس وقت کردم یه پست بزنم

باید زودتر می اومدم و به دوستان سال نو رو تبریک میگفتم اما برای کار خیر هیچ وقت دیر نیست. امیدوارم که برای همه سال خوب و پر از شادی و برکت باشه  و البته پر از سلامتی....


یه بنده خدایی میگفت وقتی اومدی اینجا و خواستی درس بخونی میفهمی که اصلا نمیتونی باهاش همزمان کار هم بکنی میخندیدم اونوقت اما این قدر نحوه درس خوندن اینجا با ایران متفاوته که درسته که همیشه بهت نمره خوب میدن اما این قدر ازت کار میکشن که به تمام معنا دانشجوی تمام وقت حساب میشی که اصلا یه همچین اوضاع دانشجویی در ایران وجود نداره...

بماند که بنده هفته ای 30 ساعت هم میرم سر کار و ....

خلاصه که ببخشی از دیر سر زدنم...

این سر شلوغی خداروشکر بهت وقت نمیده که حتی به فکر دلتنگی بی افتی....

اما دیشب داشتم با محمود حرف میزدم و به این نتیجه رسیدیم که اگر در امریکا فقط یه شغل عادی مثل کارمند بانک داشته باشی و درس نخونی هم درامد بیشتر از حد کافی هست با یه خونه خوب و ماشین عالی هم کلی وقت اضافه واسه تفریح داری...

پس داریم به این فکر میکنیم که زودتر درسمون تموم بشه و یه زندگی بی دغدغه و اروم پیدا کنیم...

برام خیلی دعا کنین...

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1391ساعت 19:20  توسط Aimable  | 

درد بی درمون

در اینجا دل تنگ شدن درد بی درمونه...

وقتی بعد از کلی حال دادن به این و اون اخرش میان و بهت یه نارو هم میزنن اونوقته که با خودت میگی این بار اخرت باشه که به دیگری لطف میکنی...

راستی ها...چقدر ادم هایی که بی خیال دیگرون زندگی میکنند و فقط فکر عشق و حال خودشونن راحتند...نه گریه میکنند. نه غصه میخورند...نه نگران حال کسی میشن.. بیخیال دنیا یه عمر زندگی میکنن و مرگ همسایه براشون غمی نمیاره....

سرم درد میکنه و هنوز نتونستم تصمیم درستی بگیرم...

دلتنگ نیستم شایدم هستم اما بیشتر دردم از دل خودمه که با همه  میخواد راه بیاد....

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 بهمن1390ساعت 19:58  توسط Aimable  | 

intelligent

I have a question!

really am I INTELLIGENT or I would illusion؟

+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1390ساعت 22:37  توسط Aimable  | 

GAME THEORY

Finally I found some movies in GAME THEORY.
It is captured by students of YALE university Game Theory class.
I post just first class, then you could find others. There are 24 sessions.
Hope be great!


http://www.youtube.com/watch?v=nM3rTU927io

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 بهمن1390ساعت 14:22  توسط Aimable  | 

کنج اینجا غر میزنم....

اینجا سرد است.. خیلی خیلی سرد...

خودم را با هوی سیگارم گرم میکنم... صدای این شهر بازی و رودخانه که هیچ... ملالی برایم نمیگذارد...خدا شکرت که این یک بالکن ارام و بیصدا و بی همسایه مست از این ماندلیا نصیب ما شد...

ادم اینجا تاغر بزنم ، گریه کنم و هی برای خودم دل بسوزانم... اخر کسی نیست که دلش برای من بسوزد انها هم که هستند همیشه جواب سوالشان این است: اینجا امریکاست ...مهد ارامش..اسایش...بیدردی.. : که هست . اما انچه داغدارم کرده هم خانه ام است...زمانی این قدر ها عاشقش بودم... شاید هستم...اما فاصله قلب هایمان وقت های زیادیست که گسترده شده...ان قدر که صدای هم را حتی در این نزدیکی ها نمیشنویم و تنها فریادمان است که زندگی را می چرخاند....

این حلقه من است... که قرار است تقدیم وی شود... بی حلقه بودن بهتر است از همخانه بودن با غریبه...غریبه ای که زمانی اشناترین اشنایانت بود... زمانی که حرفهایت را از نگاهت میخواند اما حالا حتی اشک های تو را نمیبیند و نه دل شکسته ات را...

اهای با توام: با تو که خودت میدانی: باز برو هی بنویس که رفته ام کنج این وبلاگ و غر زدم و گریه کردم دبه دبه ...

چه کنم ؟ تو بگو! به که بگویم؟ درد نگفته ام را که فقط دیدنیست... فاصله ام این قدر شفاف است که نیازی به میکروسکوپ برای دیدن ندارد...

سلام مادر جان...سلام پدر جان... میخواهم اعتراف کنم... دروغ گفتم ..دروغ میگویم...روزگارم اصلا خوب نیست اما طاقت شکستنتان را ندارم...

بگذار عروسی سر بگیرد بگذار خواهرم بخت دار بشود هرچند که سفارشش کردم خانه پدر بمان که بهشت زمین است....

بگذار مادر جان حالت خوب بشود بگذار پدر جان اوضاع دلار بهتر بشود انوقت شاید صدایتان کنم که شاهدم باشید...شایدم هرگز کسی نفهمد ...در تنهایی جشن گرفتیم و تنهایی عروسی کردیم این بار نیز بگذار تنها باشم...اما تنهاتر از قبل..اینجا هیچ کس را دیگر ندارم که به جای شاهد امضا کند..باید چند دلاری بدهم یک سیاه مکزیکی را راضی کنم شاید...

غصه دارم ...بسیار بسیار...

پدر جان و مادر عزیزتر از جان: دختر فرهیخته یتان سیگار میکشد : زیاد غصه نخورید خیلی کم میکشد شاید ماهی 2 تا ...فقط وقتی میرود کنج این وبلاگ...

دلم نمیدانم چه می خواهد...شاید یک تنهایی غلیظ...غلیظ _ غلیظ

با اندکی طعم گس خرمالو. که کسی سراغش نیاید...

حرف اخرم: یک آه _ در گلو مانده....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 بهمن1390ساعت 21:53  توسط Aimable  | 

درد و دل کردن

میخوام خوشحالی هام رو شریک بشم با همه اونایی که به یادمن...

از غصیه گفتن و از غربت غرغر کردن هیچ چیزی رو دوا نمیکنه....

اینکه هر روز که قیافه پدر مادرن رو میبینی و ناگفته از چشماشون دلتنگی رو میبینی و مرتب که ازت سوال میکنن اوضاع خوبه همه چیز بهتر شده و تو فقط میگی اره ه ه ه ه  شماها دیگه چه خبر همون موقع چنان دردی رو تو سینت احساس میکنی که هزار بار ارزوی مرگ میکنی...

اینکه به فکر این روزاتو میگذرونی که کی اوضاع جور میشه یه هفته ای بری ایران و فقط باهاشون بگی و بخندی بدجوری دلضعفه بهت میده...



بگذریم....

قرار شد از خوشی هامون بگیم...

دوستان عزیز من در ایران...

من بیشتر از شما از اینکه هی خبر حمله به ایران رو میشنوم نگران میشم اما بهتون بگم که اینجا هیچ خبری نیست از حمله و جز پولی که این مملکت از مارکتینگی که با این خبر راه انداخته چیزی نصیبش نمیشه...


البته بماند که اوضاع اقتصادی روز به روز خرابتر میشه اما هیچ غصه نخورید ما فقط کافیه یه روز از دوران جنگ رو یادمون بیاد تا الان واسمون بشه بهشت...



خلاصه که اینجا دالاس-امریکاست..

زیاد درس میخونیم و نون شب رو تو روغن درس خیس میکنیم و میدیم پایین.

شبا از 7 تا 10 شب کلاس دارم و بسیار هم کیف میده...

قول میدم زیاد بیام و سر بزنم چون جز اینجا محرم راز دیگه ای ندارم...



+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 9:57  توسط Aimable  |