Je t'adore toujours.
دست نوشته های خودم
بالاخره تموم شد...رفت... نمی گم خوشحالم که رفت اما از اینکه از دست بعضی رفالراش راحت شدیم خوشحالم...نمی تونم نبخشمش اما بخاطر کارا و بلاهایی که سر مامانم اورد هیچ وقت ازش نمیگذرم... دوست ندارم هیچ فامیلی وب لاگم روپیدا کنه چون حوصله توضیح ندارم... اما از اینکه بابام به خاطر از دست دادن مادرش غصه دار شده دلگیرم... خدایا ...چرا بعضی ادما باید این قدر بد باشن که بقیه ار نبودشون خوشحال بشن؟ مادربزرگ پیری که هیچ وقت نتونستی خاطره و طعم شیرین یه مادربزررگ مهربون رو نوه های پسریت بچشن : خدا رحمتت کنه...انا لله و انا الیه راجعون... همین که اومدم یه غلطی بزنم تو این نرمه های خیس یادت زنگ زدی... نمی دونم چرا امروز این قدر دل تنگت شدم – با اینکه امروز 1 ساعت دیرتر رفتی و منم نگران این می کنی که از کار بیرون بندازنت به خاطر این سروقت رفتنات - . این روزا روزای خوبی هستند یا اینکه لااقل من دلم می خواد که خوب باشند. البته اگر این دیوانگی سیاسی رو بگذارم کنار که تو اسمش رو می ذاری سیاسی و من به چشم یه مسئله اجتماعی بهش نگاه می کنم. درس خودن از صبح تا وقتی تو برسی و گه گاهی یه فیلم به روش خودم دیدن و البته غذاهای خوشمزه برای تو اماده کردن ، این قدر ازم وقت گرفته که مدتی میشه دل تنگ این صفحه شدم و دستی نمی تونم برای نوشتن بردارم. یه وقتایی ادم این قدر دلش می خواد بره تو کنج خاطراتشوهی ورق بزنه و ورق بزنه تا جاهای بدش تند و تند بگذره و به جاهای خوبش برسه. یه وقتایی که دیگه عاجز میشم از این همه بی حوصلگی و غصه های عجیب غریب میرم سراغ آوا. یعنی یه جورایی فکر میکنم که خدا بعد از مدتها یه رویی به ما کرد و این ادم رو گذاشت درست وسط این زندگی. شاید برای اینکه گذشتم یادم نرهشاید برای اینکه عطش عشقی که داشتم یادم نره. نمی دونم کی هست... چی هست... تنها چیزی که ایمان دارم اینه که چقدر به گذشته من شبیه . یه ئقتایی این قدر دلم می خواد بپرم بقلشو به یاد گزشته ها های های تو بغلشگریه کنم.. اما می دونم که اخرش می رسم به اونجا که میگه : اگه کسی میاد سراغم واسه اینه که به فکر خودشه نه من... اما چقدر دلم می خواست بهش بفهمونم من خودشو خود واقعیشو که زیر پوست این نوشته ها قایم شده رو دوست دارم. ولی وقتی دقیقا دلم می خواد براش بنویسم : نظر خواهی برای این ژست فعال نیست. وقتیکه عاجزم : مسکن من این ملودی اف لاین آوا هست و بس... این روزها چقدر خوبم... پ.ن. به من میگن این قدر بگو خوبم تا خوبتر باشی... این روزا خیلی خوبم... شایدم می خوام که خوب باشم... اما وقتی پیدا کردم نمیدونم چرا یاد آوا افتادم.. می نویسم شاید آوا یه روزی خوند.... تو... هنوز نیامدی... میدانی زیستن در این تنهایی و غربت چه ملال اور است؟ میدانی که دل تنگ بوسه دستانت هستم؟ مدانی دل تنگ نوازش دستانت هستم؟ میدانی ماندن و حسرت شنیدن صدایت را خوردن یعنی چه؟ نه... شاید هنوز نمیدانی... چون هنوز به اندازه رگ های دلم ُ دل تنگ نشدی..... ---------- بسیار سخت می شکنم وقتی تو را در ان کالبدی که کشیده بودمت نمی یابم میدانی؟ شاید هوای دل تنگیم بسیار گرفته است و یا شاید احتیاجم به سلامت افزون شده است مهربانم؟ ایا میشود دروازه دلت را کمی گلباران تر کنی؟ میشود چهره ات را با بوسه هایم ژریشان تر کنی؟ نمیدانم چرا ژست چی چند روزیست که نیامده --- خسته ام تنها بی رمق دستانت را کم دارم و اغوشت را ارامشی میخواهم برای سپردن همه این دردها به ان نوازشی برای التیام زخم هایم و سینه ای برای گم شدن در ان و گریستن کاش میتوانستم دردهایم را در اغوشت فریاد بزنم میدانی چه میخواهم؟ میخواهم در کوهی بلند باشم و من باشم و تو باشیو خدا انگاه مرا در اغوشت بگیری و فریاد بزنم حنجره پاره کنم و تک تک دردهایم را با خدا بگویم بگویم زندگی تلخم را انزجارم را از موجودی به نام پدر موجودی که حتی تصور نامش مرا ازار میدهد محبوسم میکند در کنج ذهنم و ترس ترسی که سرتاپای وجودم را میگیرد مبادا... ان قدر از این مباداها داشته ام و با انها خو گرفته ام که نمیدانی یادت میاید روزی که گفتم تو هی از من نمیدانی؟ تو هیچ معنای درد را نمیدانی؟ معنای ترس را معنای نفرت را هنوز هم نمیدانی همیشه اغوشی برای زیستن داشته ای اما من همین اغوشی که دوست دارم را نیز باید از ترس پدر فراموش کنم باید با امواج پراکنده در فضا احساسم را به مادر: موجودی دست نیافتنی- بفهمانم میدانی طعم این درد را؟ نه تو هیچ نمیدانی و البته چه بهتر که هیچ از حرف هایم نمیدانی چون خوشبختی در دستان مردانه ات است و بس.... ----------- خیلی ازت دلخورم ازم نپرس چرا چون واسه خودم هم سواله ولی اینو خوب میدونم که ادما از کسایی ناراحت میشن که خیلی دوستشون دارند....... ---------- ای پرنده مهاجر سفرت سلامت اما به کجا میری عزیزم قفس تموم دنیا روی شاخه های دوری چه خوشی داره صبوری وقتی خورشیدی نباشه تا همیشه سوت و کوری میگذره روزای عمرت توی جاده های خلوت تا بخوای برگردی خونه گم میشی تو باد غربت واسه ما فرقی نداره هرجا باشیم شب نشینیم دل خوشیم به اینکه شاید سحر رو یه روز ببنیم اخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه تازه اون لحظه میفهمی همه اسمون غروبه ......... پستچی جان لطفا این ترانه رو با همون غربتش توی گوش عزیزم زمزمه کن و بهش بگو که دوستش دارم اما این دنیا یه حسرت به جا میذاره اونم جسرت همراه بودن هست بهش بگو که قصه داره به انتها میره و من و تو باید به لحظه وداع نزدیک بشیم چه بخوایم چه نخوایم بهش بگو دوستش دارم اندازه : ............... -------------------- امشب بعد از مدت ها که یافتمت بی انصافی را در حقم تمام کردی چقدر دل تنگ بوسه های مسخ کننده ات بودم باشد امشب نیز به اضافه تمام دل تنگی هایم با کمی درد بیشتر پست چی جان هنوز این احساس تلخ برای پست کردن بارور نشده کمی منتظر باش ----------- قدم که می گذارم نحسی می بارد از اسمان دل گرفته خون می چکد از لابلای برگهای زرد و نارنجی انگار و من چه دل تنگ پاییز بودم این روزها این روزها که بیشتر از پیش دل تنگترم وقتی قصه ات غصه ماندن باشد وقتی نوشتنت از سر بی کسی باشد در همان لحظه که اواری از ادم های اشنا دورت را محاصره کرده اند درست در همان لحظه به اندازه شیطان تنهایی و به اندازه مرگ یک برگ زرد به افتادن می اندیشی راستی؟!!! دلم چه می خواهد؟!!! از دست خودم خود خودم از دست محبتای بی شیله پیله ام و بد تر از همه از دست ترجمه ادم ها از این محبتا از سو استفاده هاشون از پرده دری هاشون از ..... خدایا کاش همه چیز به همون اسونی که تو خلق کردی بود دست های خالی ام را پر می کنم از محبتی که همین چند لحظه پیش سر از خاک بر اورد... به راستی که زیبایی و ارامشی که دارد را نمی توان به هیچ ملاک سنجشی آزمود... دیروز تر ها که از نا امیدی به سوی هیچ نشانه رفته بودم تخمکی برداشتم روی این خاک مرده که گلدانش را از کوچکی می توان در اغوش فشرد پرتاب کردم و با کف پشت قاشقی خاک رویش را له کردم با فکر اینکه در که نمی اید حالا بهتر که له شود.. دیشب که از فرط خستگی این مسیر طولانی بالاخره به خانه رسیدم از سز بی طاقتی عریان که می گشتم تا به حمام روم سری زدم به این طفل وامانده... به نازکی موهای روژانی ام شایدم که نازک تر ... با جفت برگی که که لبخند را بهانه بیرون زدن از این خاک مرده می کردند یافتمشان... خوشحالیم ان قدر زیاد شد که فروختمش به قیمتی گزاف... و هر روز ابکی می دهم و نوازشی و شاید گلدان کوچکم گلستانی شود بلکه نا امیدیم به هیچ به امیدی بر همه چیز مبدل گردد. دل تنگم برای او که دارد از دستم می رود .... دیروز قبل از رهسپار شدنم پیامت را با لبخند برداشتم و زیرکانه فرار کردم ... با سزعنی که حتی نتواست بپرشد پرا برد را خراب می کنی... در تمام طول le course de francais به نوشته ات اندیشیدم و اینکه حتی لازم نبود بپرسم کدام مال من است... حتی یک کلمه گواه بر مخاطبیم بود و تو .. من... ما ... هیچ نرسیدیم به یک ملاقات عریان... پ.ن. حرف های دلم چه بی پروا از هر دیاری سر به این بالای خاک روانه می شود... " دلم نمی آد پرده دری مچالگی پیرهن رنگ و رو رفته اش را حتی سر آهار کردنم نیست تماشا هم جسارتی است حتی ، اگرکه نه اینجا درفرودکج این گلبرگ های گلبهی اینجا در مجال این نژند پژمردگی اینجا خیره در تاراج ، در طواری پائیز " تاب از دست دادن " پروانگی ام جز گریختن از آتش در تمنائی تلخ چون: " دست سودن به شرنگ نیکخواهی شمع " ، هرگز... هرگز... ... هرگز هماغوشی هرزگی عافیتی نبوده است. " دلت می خواد همه گوشاشونو بگیرن و های های گریه کنی و فریاد بزنی... یادمه تو پست قبلین توشتم خدایا چرا ما قدرتو نمی دونیم... اما حالا به این نتیجه رسیدم که ما تو این دنیا می دوییم تا شاید بتونیم گندایی که خدا به نام قسمت تو زندگیمون زده رو درست کنیم... میدونم که حالا خدا هزار تا وکیل و وصی پیدا میکنه از جمله مامانم که نباید این جوری بگی و از این حرفا... ولی من بیشتر از این حرفا از درد پر شدم که کسی بخواد برام لالایی از خدا بخونه.... حتی نوازش های شبانه هم دیگه تسکینم نمیده... کاش خیلی پیش تر از اینا مرده بودم....مرده بودیم.... بعضی وقتا فکر میکنم که چقدر فاصله امید و نا امیدی کمه… یه روزی میشینی و غصه می وری بابت چیزی که دیگه واقعا براش راه حلی نداری اما شاید حتی به چند دقیقه هم نکشه که با یه زنگ تلفن یا یه زنگ در یا حتی یه دونه از همین تبلیغات تلویزیونی مسخره راهی برات باز میشه که می تونه تو رو به بهترین جاها برسونه…. تا اینجاش هیچی.. میدونم… اینا همه جزو اون چیزایی هست که بهش میگیم شانس… منم به همین موضوع ایمان دارم که شانس هست.. اما بعدش چی؟ جالب اینجاست که از هر گرایش و مذهبی که باشیم ناخداگاه تو مشکلات سراغ خدا میریم و شروع میکنیم به کلی غر زدن و بعدم که سبک شدیم کلی نذر و نیاز و … ما امان از روزی که به اون خواسته ای که داریم میرسیم… اصلا یادمون میره خدای کیه و کجاست …. البته این فراموشی طولی نمی کشه و کافیه یه مشکل کوچیکه دیگه برامون پیش بیاد….. پ.ن. امان از دست این بشر دو دست و پا…
یاکه تلخ بود؟
حرمت فاصله ای به اندازه یک گاو؟
یا فرقی که در چشمانت می کوبند؟
کدام را دوست داری؟
حسرت یار یا که تحمل فراق؟
دلم صدایت را می خواهد و دستانت را
می دانی چه زجری دارد خداحافظی؟
میداند هنوز جای دستانت بر پشتم گرم است...؟
می دانی این فاصله لعنتی را هیچ گاه دوست ندارم؟
میدانی معنای این کلمات را؟
حسرت
فراق
لذت
حس
گرم
التهاب
نفس
نگاه
انتظار
امدن
ماندن
زمان
دیر
رفتن
ایا می توانی همه را در یک جمله بگماری؟
من:
منتظرم
دیر زمانی نیست که دست هایم در انتظار گرفتن بود
لب هایم در انتظار بوسیدن دست هایت
اما
شاید
بودی و نمیدیدمت
بسیار نزدیکتر از طول عمر یک نفس
التهابم را بهانه دوست داشتنی نمی یافتم
اما تو
در این زمانه نارفیقی
رفاقتت را خوب به رخم کشیدی
من انتظار را دوست نمیداشتم...
چون در پس ان هچ بهانه ای برای اغازی دوباره نبود
اما اکنون
نه تنها انتظار
بل اعتماد را به بهانه دیدنت دوست دارم
میدانستی که گل های باغچه دلم
عطرشان را از تو کرایه کرده اند؟
باز هم پستچی زود رفت
این ها را بخوان:
...........
...
.
..........................
..
.
....
.......
..
..............
..........
..
.....................................
.
...
...
...
.................
خواندی؟
درد هایم را؟
انتظارم را؟
میدانی تا تو بیایی دلم در التهاب اب میشود؟
می سوزد؟
نه
اگر میدانستی مرا با کوله بار حسرت نداشتنت تنها نمی گذاشتی
میشود کارم را تعطیل کنم؟
اجازه میدهی در اتاق تنهاییت منتظر بمانم؟
کسی هست سلامم را پاسخ دهد؟
یا باید باز در دل نگاه دارم تا تو بیایی؟
محتاجت هستم و اه نیازم گوش فلک را کر کرده است...
ای هم نجواگر من
نمی خواهم حسادتم همه گیر شد
این را بفهم
تفاوت بسیار دارد
نکند امروز اصلا پست چی نیاید؟!!!!!!!!!!


ادامه مطلب

| Design By : Night Skin |
