I am going to be silent...
دیـوانه ام ، مسـتم ، نـمی دانم کیِـــستم !
اگر دنیا این قضایای پست و دور از ذهن ایرانی را باور داشت چه بسا سالها پیش این فیلم جایزه اسکار را نصیب خود کرده بود...تشکر فراوان و بی پایان از همه کسانی که برای تهیه این فیلم زحمت کشیده اند...
باید زودتر می اومدم و به دوستان سال نو رو تبریک میگفتم اما برای کار خیر هیچ وقت دیر نیست. امیدوارم که برای همه سال خوب و پر از شادی و برکت باشه و البته پر از سلامتی....
یه بنده خدایی میگفت وقتی اومدی اینجا و خواستی درس بخونی میفهمی که اصلا نمیتونی باهاش همزمان کار هم بکنی میخندیدم اونوقت اما این قدر نحوه درس خوندن اینجا با ایران متفاوته که درسته که همیشه بهت نمره خوب میدن اما این قدر ازت کار میکشن که به تمام معنا دانشجوی تمام وقت حساب میشی که اصلا یه همچین اوضاع دانشجویی در ایران وجود نداره...
بماند که بنده هفته ای 30 ساعت هم میرم سر کار و ....
خلاصه که ببخشی از دیر سر زدنم...
این سر شلوغی خداروشکر بهت وقت نمیده که حتی به فکر دلتنگی بی افتی....
اما دیشب داشتم با محمود حرف میزدم و به این نتیجه رسیدیم که اگر در امریکا فقط یه شغل عادی مثل کارمند بانک داشته باشی و درس نخونی هم درامد بیشتر از حد کافی هست با یه خونه خوب و ماشین عالی هم کلی وقت اضافه واسه تفریح داری...
پس داریم به این فکر میکنیم که زودتر درسمون تموم بشه و یه زندگی بی دغدغه و اروم پیدا کنیم...
برام خیلی دعا کنین...
وقتی بعد از کلی حال دادن به این و اون اخرش میان و بهت یه نارو هم میزنن اونوقته که با خودت میگی این بار اخرت باشه که به دیگری لطف میکنی...
راستی ها...چقدر ادم هایی که بی خیال دیگرون زندگی میکنند و فقط فکر عشق و حال خودشونن راحتند...نه گریه میکنند. نه غصه میخورند...نه نگران حال کسی میشن.. بیخیال دنیا یه عمر زندگی میکنن و مرگ همسایه براشون غمی نمیاره....
سرم درد میکنه و هنوز نتونستم تصمیم درستی بگیرم...
دلتنگ نیستم شایدم هستم اما بیشتر دردم از دل خودمه که با همه میخواد راه بیاد....
I have a question!
really am I INTELLIGENT or I would illusion؟
خودم را با هوی سیگارم گرم میکنم... صدای این شهر بازی و رودخانه که هیچ... ملالی برایم نمیگذارد...خدا شکرت که این یک بالکن ارام و بیصدا و بی همسایه مست از این ماندلیا نصیب ما شد...
ادم اینجا تاغر بزنم ، گریه کنم و هی برای خودم دل بسوزانم... اخر کسی نیست که دلش برای من بسوزد انها هم که هستند همیشه جواب سوالشان این است: اینجا امریکاست ...مهد ارامش..اسایش...بیدردی.. : که هست . اما انچه داغدارم کرده هم خانه ام است...زمانی این قدر ها عاشقش بودم... شاید هستم...اما فاصله قلب هایمان وقت های زیادیست که گسترده شده...ان قدر که صدای هم را حتی در این نزدیکی ها نمیشنویم و تنها فریادمان است که زندگی را می چرخاند....
این حلقه من است... که قرار است تقدیم وی شود... بی حلقه بودن بهتر است از همخانه بودن با غریبه...غریبه ای که زمانی اشناترین اشنایانت بود... زمانی که حرفهایت را از نگاهت میخواند اما حالا حتی اشک های تو را نمیبیند و نه دل شکسته ات را...
اهای با توام: با تو که خودت میدانی: باز برو هی بنویس که رفته ام کنج این وبلاگ و غر زدم و گریه کردم دبه دبه ...
چه کنم ؟ تو بگو! به که بگویم؟ درد نگفته ام را که فقط دیدنیست... فاصله ام این قدر شفاف است که نیازی به میکروسکوپ برای دیدن ندارد...
سلام مادر جان...سلام پدر جان... میخواهم اعتراف کنم... دروغ گفتم ..دروغ میگویم...روزگارم اصلا خوب نیست اما طاقت شکستنتان را ندارم...
بگذار عروسی سر بگیرد بگذار خواهرم بخت دار بشود هرچند که سفارشش کردم خانه پدر بمان که بهشت زمین است....
بگذار مادر جان حالت خوب بشود بگذار پدر جان اوضاع دلار بهتر بشود انوقت شاید صدایتان کنم که شاهدم باشید...شایدم هرگز کسی نفهمد ...در تنهایی جشن گرفتیم و تنهایی عروسی کردیم این بار نیز بگذار تنها باشم...اما تنهاتر از قبل..اینجا هیچ کس را دیگر ندارم که به جای شاهد امضا کند..باید چند دلاری بدهم یک سیاه مکزیکی را راضی کنم شاید...
غصه دارم ...بسیار بسیار...
پدر جان و مادر عزیزتر از جان: دختر فرهیخته یتان سیگار میکشد : زیاد غصه نخورید خیلی کم میکشد شاید ماهی 2 تا ...فقط وقتی میرود کنج این وبلاگ...
دلم نمیدانم چه می خواهد...شاید یک تنهایی غلیظ...غلیظ _ غلیظ
با اندکی طعم گس خرمالو. که کسی سراغش نیاید...
حرف اخرم: یک آه _ در گلو مانده....
از غصیه گفتن و از غربت غرغر کردن هیچ چیزی رو دوا نمیکنه....
اینکه هر روز که قیافه پدر مادرن رو میبینی و ناگفته از چشماشون دلتنگی رو میبینی و مرتب که ازت سوال میکنن اوضاع خوبه همه چیز بهتر شده و تو فقط میگی اره ه ه ه ه شماها دیگه چه خبر همون موقع چنان دردی رو تو سینت احساس میکنی که هزار بار ارزوی مرگ میکنی...
اینکه به فکر این روزاتو میگذرونی که کی اوضاع جور میشه یه هفته ای بری ایران و فقط باهاشون بگی و بخندی بدجوری دلضعفه بهت میده...
بگذریم....
قرار شد از خوشی هامون بگیم...
دوستان عزیز من در ایران...
من بیشتر از شما از اینکه هی خبر حمله به ایران رو میشنوم نگران میشم اما بهتون بگم که اینجا هیچ خبری نیست از حمله و جز پولی که این مملکت از مارکتینگی که با این خبر راه انداخته چیزی نصیبش نمیشه...
البته بماند که اوضاع اقتصادی روز به روز خرابتر میشه اما هیچ غصه نخورید ما فقط کافیه یه روز از دوران جنگ رو یادمون بیاد تا الان واسمون بشه بهشت...
خلاصه که اینجا دالاس-امریکاست..
زیاد درس میخونیم و نون شب رو تو روغن درس خیس میکنیم و میدیم پایین.
شبا از 7 تا 10 شب کلاس دارم و بسیار هم کیف میده...
قول میدم زیاد بیام و سر بزنم چون جز اینجا محرم راز دیگه ای ندارم...